خرید بک لینک

مَردمِ كوچه های خواب آلود، چشم بیدار را نفهمیدند

مرد شب گریه های نخلستان، مرد پیكار را نفهمیدند

 

وصله های لباس و پاپوش اش، و یتیمان مست آغوش اش

راز آن كیسه های بر دوش اش، در شب تار را نفهمیدند

جهت دیدن شعر بصورت کامل لطفاً به ادامه مطلب مراجعه نمائید

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 13:17

علی، علی(ع)

 

اگر تو را نداشتم، بدان خدا نداشتم

آری خدا نداشتم، اگر تو را نداشتم

 

نبود اگر کرامتت، نبود اگر طبابتت

هزار درد داشتم ولی دوا نداشتم

 

به نام تو خدا صفا به زندگیم داده است

بدون نام تو در این جهان صفا نداشتم

 

نوای من علی علی،صدای من علی علی

بدون این علی علی،خدا خدا نداشتم

 

سنگ شدم طلا شدم،شاه شدم گدا شدم

چه می­شدم اگر علی مرتضی نداشتم

 

اگر نبود زادگاه تو قسم به فاطمه

این همه سمت کعبه هم برو بیا نداشتم

 

من اسمه دوا علی و ذکره شفا علی

کمیل تو اگر نبود به لب دعا نداشتم

 

نبودی یا علی اگر، حسن نبود و هم حسین

بدون تو مدینه و کرب و بلا نداشتم

------------------------------------------------------------------

علی اکبر لطیفیان

برچسب: شعر شهادت حضرت علی (ع), اشعار شهادت حضرت علی (ع), شعر شهادت حضرت علی از علی اکبر لطیفیان, نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 13:23

 

در حريمت شفا نمي خواهم

آتشم زن دوا نمي خواهم

 

لحظه ي استجابت روضه

از شما جز شما نمي خواهم

 

خاك پاي تو كيمياي من است

جز همين كيميا نمي خواهم

 

تا اسير حسين تو هستم

دلي از غم رها نمي خواهم

 

من حسيني و حيدريم ، پس

بي نجف ، كربلا نمي خواهم

                                        

«مست مست و قلندر استم من

خاك نعلين قنبر استم من»

 

ابتدا ، انتها نداري تو

جز خدا آشنا نداري تو

 

آيه ي اعظم خداوندي

كي ، چگونه ، كجا نداري تو

 

همه ي سائلان تو شاهند

سائل بينوا نداري تو

 

فرش اين خانه بال جبريل است

قالي نخ نما نداري تو

 

با سرت عرش شكسته ولي

روضه ي «بوريا» نداري تو

 

«شب اسير سپيده ي سحرت»

عالمي مات جلوه ي پسرت

 

آمدم تا در اين شب آخر

مثل اين كاسه هاي پشت در

 

مرحمي آورم براي سرت

گرچه اين را نمي كنم باور

 

كه دوايي براي اين سر نيست

كه سر تو نمي شود بهتر

 

كه اميد يتيم ها امشب

مي رود پيش حضرت مادر

 

كه در اين شهر بي لياقت ها

نيمه شب دفن مي شود حيدر

 

شب ، غريبي ، تلاطم دريا

شب مدينه ، نجف ، غم زهرا

 

اسم مادر رسيد و غوغا شد

گره از كار بسته ام وا شد

 

اسم مادر دوباره معجزه كرد

نفس آلوده اي مسيحا شد

 

بايد امشب به روضه برگردم :

بي تو حيدر عجيب تنها شد

 

قدرِ شب هاي قدر ! بعد از تو

خانه قبري براي مولا شد

 

امشب آغاز بهتري دارد

شب وصل علي و زهرا شد

 

غم اگر رنگ مادري دارد

گريه هم بوي بهتري دارد

--------------------------------------------------

محمد بختیاری

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 13:06

دور شمع پیکرت،گردیده ام خاکسترت

ای به قربان تو و این رنگ زرد پیکرت

 

از نفس های بلندت میل رفتن می چکد

حق بده امشب بمیرم در کنار بسترت

 

تا نگیرد خون تازه گوشه ی تابوت را

مهلتی تا که ببندم دستمالی برسرت

 

حیف شد، از آن همه دلواپسی کودکان

کاسه های شیر­ مانده روی دست دخترت

 

کاش می­مردم نمی­دیدم به خاک افتاده است

هیبت طوفانی دلدل سوار خیبرت

 

خلوت شبهای سوت و کور نخلستان شکست

با صدای وا علی و وای حیدر حیدرت

 

شهر کوفه تا نگیرد انتقام بدر را

دست خود را بر نمی دارد پدر جان از سرت

 

می روی اما برای صد هزاران سال بعد

میل احسان می نماید غیرت انگشترت

------------------------------------------------------------------

علی اکبر لطیفیان

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 13:05

ماه اَبروشکسته

 

 

باز امشب منادی کوفه

از امامی غریب می خواند

گوشه خانه دختری تنها

دارد اَمن یجیب می خواند

**

مثل اینکه دوباره مثل قدیم

چشم اَز خون دل تری دارد

این پرستار نازنین گویا

باز بیمار بستری دارد

**

چادر پُر غبار مادر را

سرسجاده برسرش کرده

بین سر درد امشب بابا

یاد سر درد مادرش کرده

**

آه در آه چشمه در چشمه

متعجب زبان گرفته!پدر

خار درچشم اُستخوان به گلو!

درگلوم اُستخوان گرفته پدر

**

آه بابا به چهره ات اصلاً

زخم ودرد و وَرم نمی آید

چه کنم من شکاف زخم سرت

هرچه کردم به هم نمی آید

**

باز سر درد داری وحالا

علت درد پیکرم شده ای

ماه «اَبرو شکسته» باباجان

چه قَدَر شکل مادرم شده ای

**

سرخ شد باز اَز سر این زخم

جامه تازه تنت بابا

مو به مو هم به مادرم رفته

نحوه راه رفتنت بابا

**

پاشو اَز جا کرامت کوفه

آنکه خرما به دوش می بردی

زوددر شهر کوفه می پیچد

که شما بازهم زمین خوردی

**

دیشب اَز داغ تا سحر بابا

خواب دیدم وَگریه ها کردم

اَز همان بُغچه ای که مادر داد

کَفنی باز دست وپا کردم

**

کودکانی که نانشان دادی

روزگاری بزرگ می گردند

می نویسند نامه اَمّا بعد

بی وفا مثل گرگ می گردند

**

یا زمین دار گشته و آن روز

همه افراد خیزران کارند

یاکه اهنگری شده ان جا

تیرهای سه شعبه می ارند

**

وای اَز مردمان بی احساس

دردهای بدون اندازه

وای اَز آن سوارکارانُ

نعل اسبی که می شود تازه

**

وای اَز دست های نامَحرم

آتش ودود وچادر ودامان

وای اَز کوچه یهودی ها

سنگ باران قاری قرآن..

-------------------------------------------------------

علی زمانیان

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 13:05

شهر! آرامش بگیر، آهسته ترکت میکنم

چند سالی باتو بودم ،رفع زحمت میکنم

 

در مقامم آیه های «هل اتی...»آمد ولی

یک نفر بر پیکرم باشد قناعت میکنم

 

انتظار همسرم را میشکم اما بس است

از همان روزی که رفت احساس غربت می کنم

 

مثل هر روز خدا رد سلامم می کنید

مثل هر روز خدا با چاه خلوت میکنم

 

یاد آن لعن قنوت هر شب و روز شما...

همچنان بر مردم این شهر خدمت میکنم

 

آه،من رفتم ولی ای قاتل زهرای من

گریه تا مرگم به یاد آن مصیبت میکنم

 

چند خطی هم برای روضه اش می آورم

از همین جا قتلگاهت را زیارت میکنم :

 

«آه فرزندم،ترک برداشته لبهای تو

اکبرم،آب گلو را با تو قسمت میکنم»

 

انتظار منتقم تسکین قلبم می دهد

حیف دارم غیبتت را کم کم عادت میکنم!

-------------------------------------------------------------------

یحیی نژاد سلامتی

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 13:04

مي رود ...

 

مي رود سمت مسجد کوفه

با دلي خسته از زمانه ي خود

خسته از کوفيان و بي دردي

غرق اندوه بي کرانه ي خود

**

مي رسد با دل پر آشوبش

مرد غربت ، انيس سجاده

همدم چشمهاي بارانيش

مي شود چشم خيس سجاده

**

رنگ دلتنگي شفق دارد

سالها آفتاب چشمهانش

مصحف غربت و غم و درد است

صفحه صفحه کتاب چشمانش

**

گريه هاي شبانه ي او را

گونه ي خيس ماه مي داند

شرح سي سال بي کسي اش را

دل بي تاب چاه مي داند

**

سر خود را شب پريشاني

مي گذارد به دوش نخلستان

مي شود سوگوار چشمانش

ديده ي گريه پوش نخلستان

**

مي رود سمت مسجد کوفه

تا که با عشق بي حساب شود

مي رود تا محاسن خورشيد

بين محراب خون خضاب شود

**

مي رود تا که مستجاب شود

ندبه هاي شبانه اش حالا

مي رود تا خداي خوبيها

مرتضي را بگيرد از دنيا

**

بين محراب اشک و دلتنگي

موسم آخرين سجود آمد

ناگهان مثل صاعقه ، تيغي

بر سر آسمان فرود آمد

**

سجده ي تيغ و ابروي خورشيد

باز شق القمر شده انگار

بين محراب فرق کعبه شکافت

شب مولا سحر شده انگار

**

شوق پرواز بال و پر مي زد

در تپش هاي چشم کم سويي

آمد از آسمان به دنبالش

بيقرار شکسته پهلويي

**

در کنار غروب چشمانش

آه سعي طبيب بي معناست

سالها بي قرار رفتن بود

بعد زهرا شکيب بي معناست

**

راوي سالها پريشاني ست

گيسويي که چنين سپيد شده

در دل کوچه هاي دلتنگي

سالها پيش از اين شهيد شده

**

هر گز از ياد او نخواهد رفت

سوره ي کوثر و در و ديوار

آتش و تازيانه و سيلي

غنچه ي پرپر و در و ديوار

**

 دست او بسته بود اما ديد

گل ياسش به يک اشاره شکست

در هجومي کبود و بي پروا

دست و پهلو و گوشواره شکست

**

رفت و دلخستگان اين عالم

در غم غربتش سهيم شدند

و يتيمان شهر دلتنگي

بار ديگر همه يتيم شدند

 --------------------------------------------------------

یوسف رحیمی

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 13:03

دردی تمام بال و پرم را گرفته است

آهم فضای هر سحرم را گرفته است

 

از من برفتن است و دلم تنگ فاطمه

گرچه کلون در کمرم را گرفته است

 

دنیا به کام من به خدا مثل زهر بود

از آن زمان که همسفرم را گرفته است

 

آن زمان که پهلوی او تیر می کشید

دردی تمامی جگرم را گرفته است

 

از من گرفت فاطمه را دشمنم،از او

در بین کوچه ها پسرم را گرفته است

 

یادم نمی رود سپرم بود و یک غلاف

از دستهای من سپرم را گرفته است

 

تیغی که وقت سجده سرم را شکاف داد

از من توان مختصرم را گرفته است

 

دگر صدای شکستن شنیده شد

مسجد عزای پشت درم را گرفته است

 

دور از نگاه دختر من بال جبرئیل

زخم عمیق فرق سرم را گرفته است

--------------------------------------------------------------

مسعود اصلانی

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 13:02

موعد ديدار

 

ديشب كه ميهمان به سرايم قدم گذاشت

از سفره غير نان و نمك هيچ بر نداشت

 

از خانه ام كه رفت دلم تاب و تب گرفت

مي رفت و همچو اين دل من ماه شب گرفت

 

گفتم بيا تو اين سحري را بمان مرو

سوزانده است قلب مرا اين اذان مرو

 

جانسوز تو نگاه بر اين آسمان مكن

خاك عزا بيا و سر خاندان مكن

 

مي رفت و گفت موعد ديدار آمده

وقت زيارت رخ دلدار آمده

 

مي رفت و گفت گشته دلش تنگ فاطمه

مي برد با خودش دل پر خون ما همه

 

خالي ست جاي فاطمه تا ديده تر كند

يا ناله اي كشد همه را خون جگر كند

 

خالي ست جاي فاطمه يار پدر شود

در كوچه هاي كوفه برايش سپر شود

 

آتش دگر به شهپر روح الامين نشست

فرق علي شكافت و روي زمين نشست

 

محراب مسجد است چنين پر شكوفه است

امشب سياه پوش علي شهر كوفه است

 

اي خاك بر سرم سر بابا شكسته است

انگار باز پهلوي زهرا شكسته است

 

انگار تازه گشته مرا داغ مادرم

افتاده ياد كوچه دوباره برادرم

 

انگار تازه روضه ي شهر مدينه شد

روي پدر خضاب از آن خون سينه شد

---------------------------------------------------------------

رضا رسول زاده

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 13:02

آسمان دل غربتکده ام بارانی ست

ابری ام دیده ی ماتم  زده ام بارانی ست

 

مثل پروانه دلم دربه در سوختن است

گریه ی شمع همه زیر سر  سوختن است

 

این چه داغیست که جان همه را سوزانده است

در دل قبر دل فاطمه را سوزانده است

 

این چه دردیست که تا یاد غمش می افتم

مثل خس در گذر باد غمش می افتم

 

در هوایش که به من نام معلق بدهید

حقتان است ولیکن به منم حق بدهید

 

بار سنگین غمش خانه خرابم کرده است

هر طبیبی به مداوام جوابم کرده است

 

حسن از هیبت نامش جملی را انداخت

باورم نیست که یک ضربه علی را انداخت

 

باورم نیست که خیبر شکن از پا افتاد

حضرت واژه ی بر خواستن از پا افتاد

 

کم نمکدان تو را هر که نمک خورد شکست

باز با زخم سرت کعبه ترک خورد  شکست

 

یا علی هیچ کس از لطف تو ناکام نبود

پدری مثل تو همبازی ایتام نبود

 

هر شب کوفه منور ز نگاهت می شد

شمع بزم فقرا صورت ماهت می شد

 

چه بلایی به سرت آمده بابای همه

تیغ که سر زده بر سر زده بابای  همه

 

نه فقط بین سرت فاصله انداخته است

بین چشمان ترت فاصله انداخته است

 

زخم های دل ایتام پی مرهم توست

مرد ویرانه نشین منتظر مقدم توست

 

همه بودند و امام از همه بیکس تر بود

زینب ای وای دوباره سر یک بستر بود

 ---------------------------------------------------------

صابر خراسانی

 

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 13:01

کنار بستر بابا

 

نیست مادر تا ببیند اشکهای جاری ام

نیست تا اینکه دهد آن مهربان دلداری ام

 

می رود از حال و خواب از چشمهایم می رود

خاطرات دردناکی دارم از بیداری ام

 

روزگاری مادر و حالا پدر شد رفتنی

غم همیشه با من است و می کند غمخواری ام

 

میهمان خانه ام را کوفه از دستم گرفت

تا ابد شرمنده ام کرده است مهمانداری ام

 

من بدم می آید از این کوچه های چشم تنگ

سخت باشد در چنین وضعی امانت داری ام

 

بعد تو کوفه به من بی احترامی می کند

نیست یک محرم نماید در غریبی یاری ام

 

بیست سالِ بعد هم باشد سرم را بشکنم

تا بیاید باز بوی تو زخون جاری ام

 

دختر تو باشم و بی پرده باشد محملم

تو بگو آیا سزاوار چنین آزاری ام

 

خطبه می خوانم ولی با غیرت لحن شما

آن زمانی که بیایم پابه پای قاری ام

 

گر ابالفضلت برم باشد خیالم راحت است

کوفه می داند که ناموس چنین سرداری ام

 

من خودم معجر رسان دختران حیدرم

کور خواهد شد نخواهد دید دشمن، خواری ام

-------------------------------------------------------------

جواد حیدری

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 13:00

آخرین نفس

 

این چشم ها به راه تو بیدارمانده است

چشم انتظارت ازدم افطارمانده است

 

برخیز و کوله بارمحبت به دوش گیر

سرهای بی نوازش بسیارمانده است

 

با توچه کرده ضربه آن تیغ زهردار

مانندفاطمه تنت ازکارمانده است

 

آنقدر زخم ضربه دشمن عمیق هست

زینب برای بستن آن زار مانده است

 

آرام ترنفس بکش آرام تربگو

چندین نفس به لحظه دیدارمانده است

 

ازآن زمان که شاخه یاست شکسته شد

چشمت هنوزبر در و دیوار مانده است

 

سی سال رفته است ولی جای آن طناب

بر روی دست و گردنت انگارمانده است

 

می دانی ای شکسته سرآل هاشمی

تاریخ زنده درپی تکرارمانده است

 

ازبغض دشمنان به تو یک ضربه سهم توست

باقی آن برای علمدارمانده است

----------------------------------------------------------

محسن عرب خالقی

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 13:00

از تو سر و زمادر من سینه ای شکست

تا صبح حشر بر سر و بر سینه میزنم

جدم که نیست در بر تو مادرم که نیست

دارم برای چند نفر سینه میزنم

**

من در مدینه یاد گرفتم که هیچ وقت

زخمی که شد عمیق مداوا نمیشود

گر چند ضربه هم زده بودن باز هم

پیشانی تو بیش از این وا نمیشود

**

گفتند گفته ای که مرا کوچه میبرند

می خواهم از بیان خودت بشنوم بگو

گفتند گفته ای که تماشام میکنند

میخواهم از زبان خودت بشنوم بگو

**

بابا خودت بگو سر بازار میروم

بابا خودت بگو که گرفتار میشوم

بابا خودت بگو به سرم سنگ میزنند

بابا بگو بدون علمدار میشوم

---------------------------------------------------------------

علی اکبر لطیفیان

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 12:59

دیگر برایم دلخوشی معنا ندارد

وقتی تو را بابای من دنیا ندارد

 

رفتی ؛یتیم بی قرار شهر کوفه ...

...حس کرد تازه طفلکی بابا ندارد

 

رفتی برای زینب تو خستگی ماند

دیگر پرستارت به پیکر نا ندارد

 

خونت نوشته گوشه محراب مسجد

این کوه طور عاشقی موسی ندارد

 

دنیا پدر جان تا خود روز قیامت

مانند تو گریه کن زهرا ندارد

 

رفتی و از این شهر بردی مهربانی

کوفه برای ماندن ما جا ندارد

 

رفتی خیال دشمن تو گشت راحت

در سر به غیر از فکر عاشورا ندارد

 

فکری به حال روزگار دخترت کند

در روزهایی که حرم سقا ندارد

----------------------------------------------------------

محمد حسین رحیمیان

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 12:59

نمک بخور ولی آن را به زخم یار نزن

به جان زینبت این سفره را کنار نزن

 

من از تو وعده گرفتم برای افطاری

بیا و امشبه را حرف غصه دار نزن

 

بگو حسن برود مسجد و تو پیشم باش

اذان رفتن خود را به کوچه جار نزن

 

چقدر بر در و دیوار چشم میدوزی

به جان فاطمه ؛ بابا به دل شرار نزن

 

کلون در، پر شال تو گرفت ، ولی

به یاد سینه ی خونی شده هوار نزن

 

تمام این در و همسایه با تو بد هستند

میان صحن حیاط این چنین تو زار نزن

 

برو به کوفه سفارش کن و بگو کوفه

به فرق دختر من سنگ بی شمار نزن....

--------------------------------------------------------

حسین قربانچه

 

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 12:58

شب نوزدهم

 

امیرالمؤمنین حیدر به صورت بر زمین افتاد

شبیه فاطمه بر خاک امیرالمؤمنین افتاد

به کوفه سوز آتش نیست کسی شلاق دستش نیست

مدینه بین آتش بود و بانو دل غمین افتاد

علی افتاد و بر لب هاش "و ربّ الکعبه" را سر داد

ولی زهرا همین را گفت "بیا فضّه خذین" افتاد

علی عمامه اش از سر میان خاک و خون افتاد

ولی باری که زهرا داشت پشت در زمین افتاد

به صورت بر زمین خوردن گمانم رسم این خانه ست

گل یاس آنچنان افتاد علی هم اینچنین افتاد

-----------------------------------------------------------
جواد حیدری

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 12:57

شب نوزدهم

 

بزن ای تیغ دردَم راحتم كن

از این شهر، این جهنم راحتم كن

مگر از دستِ تو كاری برآید

بزن ای ابنِ ملجم راحتم كن

***

ز دلبر ارثیه بردن چگونه است

شبیه عشق خود مُردن چگونه است

بزن طوری بفهمم مثلِ زهرا

كه با صورت زمین خودن چگونه است

***

تو كه در خون نشاندی گیسویم را

شكستی مثلِ زهرا  ابرویم را

مرو ای تیغ كارت ناتمام است

مینداز از قلم این بازویم را

***

دوباره نانجیبی در برِ من

كشیده تیغ بالایِ سرِ من

خدایا باز مسجد باز شمشیر

فقط خالی است جای همسر من

***

خداوندا چه دنیای عجیبی

چه مظلومی چه آقای غریبی

مگر محراب گودال است كوفه؟

كه افتاده زمین شیب الخضیبی

***

مبادا زینبم  بد حال گردد

مبادا واردِ گودال گردد

مبادا دخترم بیند كه با اسب

ته گودی حسینم چال گردد

-----------------------------------------
علی صالحی

 

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 12:56

شب نوزدهم

 

پیچیده سحرگاه عجب عطر نجیبی

رد می شود از کوچه ی غم مرد غریبی

از وسعت دستان کریمش چه بگویم

وقتی همه دارند از این سفره نصیبی

هم آن که دعایش همه نفرین به علی بود

هم این که به مولای خودش عشق عجیبی ...

منظومه ی انصاف و وفا را نسروده است

جانبخش تر از جود علی هیچ ادیبی

سی سال گذشته ست، علی چشم به راه ست

در عمق نگاهش نه قراری نه شکیبی

او می رود و ناله ی دیوار بلند است

مانده ست دری دست به دامان طبیبی

والشمس! شده غرق به خون چهره ی خورشید

والفجر! رسیده ست حبیبی به حبیبی

--------------------------------------------------
یوسف رحیمی

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 12:56

شهادت

 

  حیف مولا مردم عالم تو را نشناختند

دم زدند از تو ولی یکدم تو را نشناختند

رهبر افلاکی و از خاکیان خاکی تری

هم ملائک هم بنی آدم تو را نشناختند

با تو قومی محرم و قومی دگر نامحرمند

ای عجب نامحرم و محرم تو را نشناختند

هم به تخت جاه، هم ویرانه، هم دامان چاه

هم به شادی هم به موج غم تو را نشناختند

انبیا بودند از آدم همه در سایه ات

لیک جز پیغمبر خاتم تو را نشناختند

با وجود آنکه یک آن با تو نشکستند عهد

بوذر و مقداد و سلمان هم تو را نشناختند

تو حَجَر، تو جانِ کعبه، تو حیات زمزمی

هم حجر هم کعبه هم زمزم تو را نشناختند

عرشیان کز صبح خلقت با تو ساغر می زدند

فاش گفتم فاش می گویم تو را نشناختند

چون کتاب آسمانی حرمتت شد پایمال

ای یگانه آیت محکم تو را نشناختند

با دو دسته بسته می بردند سوی مسجدت

گوئی آنجا بودم و دیدم تو را نشناختند

چون فقیری کو تو را دشنام داد و نان گرفت

ای علی جان مردم عالم تو را نشناختند

در کنار خانه ات بر همسرت سیلی زدند

ای فدای غربتت گردم تو را نشناختند

ای شجاعت از تو تا صبح قیامت سر فراز

ای قدت از هجر زهرا خم تو را نشناختند

بارها در نخل میثم دوستان کردند سیر

حیف کآخر همچنان «میثم» تو را نشناختند

-------------------------------------------------------------------
غلامرضا سازگار

 

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 12:55

شب نوزدهم

 

راه این کوجه به محراب گذر خواهد کرد

ماه در گوشه این راه سحر خواهد کرد

میخ در... شال کمربند تو را می گیرد

میخ از خاطره تلخ گذر خواهد کرد

راه این کوچه پر از هیزم و داغ است هنوز

نفس باغچه را داغ تو تر خواهد کرد

دوقدم مانده به محراب اذان می گویند

دوقدم مانده که در شهر خبر خواهد کرد:

بشتابید نماز است که جریان دارد

باز خیر العمل دوست اثر خواهد کرد

*

علی ! این بار دو رکعت به تبسم مانده

علی ! انگار که در عشق نظر خواهد کرد

رو به خورشید قنوت ابدی جان دارد

سجده این بار کنار تو خطر خواهد کرد

یک نفر تیغ به دست آمده تا تکبیرت...

باز هم معجزه در فرق قمر خواهدکرد

کعبه در فزت و رب گویی خود حیران است

ها علیٌ بشرٌ کیف بشر خواهد کرد

--------------------------------------------------
حامد حجتی

 

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 12:54

شب نوزدهم

 

کوفه ، مدینه بود مگر ؟ التهاب داشت

محراب ، کوچه بود مگر ؟ اضطراب داشت

تیغ عدو کجا و سَرِ سِرِّ عدل و داد !

دشمن دوباره بر سر نیزه کتاب داشت

این فتنه ها ز گور خوارج بلند شد

دینی که بی علی است ، اساسی خراب داشت

بار دگر ز پشت به نامردی اش زدند

غربت به نام نامی او انتساب داشت

در سر ، هوای ماندن در کوفه را نداشت

او که دلی به یاد مدینه کباب داشت

تنهاترین غریب ، هوایی یار بود

با یاد فاطمه ، نه خوراک و نه خواب داشت

قلبش به یاد فاطمه می زد ، که مرگ خواست

آن شب علی لبی به دعا مستجاب داشت

دیگر حساب روز و شب از دست داده بود

در تنگنای سینه ، غمی بی حساب داشت

موی سپید او که ز رویی کبود بود

از خون سرخ سر ز چه قصد خضاب داشت

جان در تنش چه شد که چنین بیقرار بود ؟

مثل مسافری که به رفتن شتاب داشت

میلی به شیر و نان و رطب هم نداشت او

تنها نمک که زخم دلش التهاب داشت

از سهم شیر خویش به قاتل دهد که او

روحی پر عاطفه به زلالی آب داشت

زینب ز نیشخنده ی قاتل تمام عمر

روحی اسیر پنجه ی رنج و عذاب داشت

-------------------------------------------------------------------
سید محمد میر هاشمی

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 12:53

شب نوزدهم

 

خون دل های علی گل کرد برفرق سرش

می برد این دستۀ گل را برای همسرش

آنکه عمری کرد دلجوئی ز پا افتاده را

حال می ریزد گل از خون در میان بسترش

مسجد و محراب و منبر در فروغی از خلوص

محشری دیدند در حال نماز آخرش

بعد زهرا با همان عشق و محبت بارها

دید زهرا را ولیکن در نگاه دخترش

کم کم از پا می فتاد این شمع و از غم زینبش

بال و پر میزد چنان پروانه در دور و برش

گفت عباسم علمدار حسین من تو باش

این وصیت نامه را بنوشت با چشم ترش

گفت با پروانه های خویشتن پنهان کنند

همچو زهرا نیمه شب در خاک غم خاکسترش

پر شد از شهد شهادت تا که جامش عشق گفت

ساقی کوثر رود امشب به سوی کوثرش

از سخن گفتن «وفائی» گر که کم کم شد خموش

قطره قطره اشک می افتاد روی دفترش

------------------------------------------------------
سید هاشم وفائی

 

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 12:52

شب نوزدهم

 

وقتی که با نان و نمک افطار می کرد

انگار که با فاطمه دیدار می کرد

هی شیر را از پیش خود می زد کنار و

هی دخترش با چشم تر اصرار می کرد

در آسمان انگار چیزی تازه می دید

با اشک دیده چشم را خونبار می کرد

در خاطرش پیراهنی پر ماجرا داشت

که این جهان را بر سرش آوار می کرد

امشب ز شب های دگر مظلوم تر بود

این را اذان، وقت سحر اقرار می کرد

دنیا برایش صحنه های پر زغم داشت

که هر سحر را مثل شام تار می کرد

این پیر مردی که غرورش را شکستند

انا الیه راجعون تکرار می کرد

دلتنگ محسن بود این شب های آخر

گریه به پهلو و در و دیوار می کرد

قلابِ در وقتی که بوسه زد به شالش

یاد غلاف و زخم دست یار می کرد

از بسکه دلتنگ نگاه همسرش بود

او ابن ملجم را خودش بیدار می کرد

همراه زینب دخترش محراب کوفه

گریه برای حیدر کرار می کرد

------------------------------------------------------------
مهدی نظری

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 12:51

شب نوزدهم

 

نه اینكه بالا برده ست  تا دعا بكند

خدا كند دستش بشكند  خطا بكند

دلش بسوزد سوگند خورده دل ها را

به سوزناك ترین داغ مبتلا بكند

شبیه صاعقه تیغی فرود می آید

كه جشن هر شب ایتام را عزا بكند

اگر كه پای جهالت وسط نباشد، تیغ

چگونه قله ی یك كوه را دوتا بكند؟!

سپید رویت را سرخ كرده تا خود را

سیاه روی ترین فرد ماجرا بكند

نخواست تا كه جسارت شود والا در

بعید بود عبای تو را رها بكند

خدای عاشق فرمود : لا فتی الا...

كه تا حساب تو را از همه جدا بكند

برای وصف تو دریای واژه قادر نیست

كه حق مطلب را كاملا ادا بكند

علی كه باشی یعنی مقام تو اعلاست

چرا گروهی باید تو را خدا بكند؟

قریبْ فاصله مان از تو چارده قرن است

یكی بیاید و فكری به حال ما بكند

----------------------------------------------------------
علی اصغر ذاکری

 

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: سه شنبه 31 / 4 ساعت: 12:51

عالم و آدم کند گریه برای علی

حیف که در خاک رفت قد رسای علی

نخل بوَد منتظر چاه بوَد بی قرار

حیف که خاموش شد صوت دعای علی

گریه کند صبح و شام اشک فشانَد مدام

تا که عدالت زند بوسه به پای علی

زندگی بی علی سخت تر از مردن است

کاش که ما می شدیم کشته به جای علی

دامن محرابِ خون گشته بر او قتلگاه

مسجد کوفه شده کرب و بلای علی

تیغ به دشمن دهد، بذل به قاتل کند

گر ببرد کودکی شیر برای علی

مسجدیان یک طرف جمله گشایید صف

تا که یتیمان نهند سر به سرای علی

پیر فقیری زند بر سر و بر سینه اش

طفل یتیمی شده نوحه سرای علی

بذل و عنایت ببین لطف و کرامت ببین

قسمت قاتل شده سهم غذای علی

می دمد از سنگ ها نالۀ «یا سیدی»

می چکد از نخل ها اشک عزای علی

ثروت هر کس همان مال و منالش بوَد

هستی «میثم» بـوَد مهـر و ولای علی

-------------------------------------------------------------
غلامرضاسازگار

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: چهارشنبه 25 / 4 ساعت: 18:17

دل ما کباب شد

گلهای باغ فاطمه یک یک گلاب شد

صحرا و دشت یکسره دریا شده زاشک

در یا تمام لجه گلگون حباب شد

نفرین حق به زاده ملجم که شام قدر

آمال شیعه یکشبه نقش برآب شد

بیچاره او که هیچ ندانست این گناه

آنسان کبیره بود که نتوان حساب شد

وقتی طبیب زخم سرش را نگاه کرد

رنگش پرید و گفت که مولا جواب شد

زینب صبور بود ولی بعد از این سخن

پشتش خمید و خانه صبرش خراب شد

چشمی که شهر کوفه ندیدست خفتنش

دیشب دگر برای همیشه به خواب شد

مویش اگر چه در تب حجران سپید بود

اما به وقت وصل زخونش خضاب شد

تا جای کهنه جامه او را کفن گرفت

از غصه اشک چشم حسن خون ناب شد

در هم شکست رکن هدایت ز پای بست

تا در تراب پیکره بوتراب شد

عزم جنان نمود قسیم بهشت و نار

مهمان بزم حضرت ختمی ماب شد

آن شب سر علی زجفای عدو شکست

در کوفه سر شکستن از آن لحظه باب شد 

القصه این سه روز چه بگذشت بگذریم

تنها همین بدان که دل سنگ آب شد

آنکو مرا به عشق علی مبتلا نمود

یادش بخیر بانی کار ثواب شد

-----------------------------------------------------------------------
یاسر رحمانی

 

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: چهارشنبه 25 / 4 ساعت: 18:17

یتیمای کوفه امشب واسه چی شیر میارن

حالا که برا شفا دیگه شده دیر میارن

ای خدا کدومو باور بکنم  شیرشونو

یا روزی که برا اصغر رباب تیر میارن

چه جوری  باورکنم یه روز همین گریه کنا

برا بچه های زهرا غل و زنجیر میارن

ایناکه نون و نمک خورده حیدرن چرا

کربلا سر می برن هرکیو که گیر میارن

ای خدا چی بسر دلای کوفیا میاد

که سر شیر خواره رو رو سر شمشیر میارن

یعنی این مردمی که واسه علی دست به دعان

همونان که سر آقا رو باتکبیر میارن

آره انگار واقعیت همینه بخوای نخوای

همینان که کربلا کشته هارو زیر میارن

یتیمایی که نمک خورده مرتضی بودن

یه روزم خرما و نون برای تحقیر میارن

چه جوری بگم که این مردای بی غیرت پست

چه بلایی به سر زینب دل گیر میارن

-----------------------------------------------
یاسر رحمانی

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: چهارشنبه 25 / 4 ساعت: 18:15

تا طبیب امشب سر شیر خدا وا میکند

باغی از آلاله را زینب تماشا می کند

قطرهء اشکی فرومی افتد از چشم حسن

مجلس امن یجیبی باز بر پا می کند

یک طرف بنشسته سالار شهیدان جهان

با دعا بهر شفا خود را تسلا می کند

آن طرف عباس دور از چشم گریان همه

تا ببیند روی بابا را تقلا می کند

دست او لرزان،رخش مهتاب و زخمش بس عمیق

باز بهر حال زینب درد حاشا می کند

التماسی مثل اینکه ای پدر با من بمان

چشم زینب از پدر امشب تمنا می کند

پیرهن چسبیده بر بستر زحجم لخته خون

آدم امشب  یاد حال و روز زهرا می کند

امشبه حیدر شبیه روضه های فاطمست

پای روضه زینب کبریست غوغا می کند

از صدای ناله وا غربتای کوفیان

درد و غم در سینه جن و ملک جا می کند

برشفای مرتضی تنها نه مردم در زمین

حضرت جبریل هم در عرش نجوا می کند

زیر لب گوید طبیب این جمله (حیدر رفتنی ست)

لیک بهر گفتن این راز پروا می کند

--------------------------------------------------------------

یاسر رحمانی

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: چهارشنبه 25 / 4 ساعت: 18:14

باز امشب مرغ طبعم لب زهم وا می کند

شرح مسجد رفتن امروز آقا می کند

بس که سنگین است این موج مصیبات عظیم

نقل هر مصراع آن پشت قلم تا می کند

الغرض بگشود حیدر تا که درب خانه را

عزم مسجد رفتنش با نام زهرا می کند

هر قدم تسبیح گویان سوی مسجد شد روان

عرش و فرش است اینکه از غم نای و نجوا می کند

بر مناره ایستاده معنی خیر العمل

صوت زیبای اذانش باز غوغا می کند

رو به محراب نیایش ایستاده روح دین

وقت وصل است و نماز خویش بر پا می کند

در قیام و در قعود و در رکوع و در سجود

همچو مجنون آن به آن او یاد لیلا می کند

نا گهان ملعونی از نسل زنا زائیدگان

می کشد شمشیر و قصد جان مولا می کند

ضربتی بر فرق حیدر می زند کز سوز آن

شعله ها جا دردل دریا و صحرا می کند

جز شهادت نیست پایان کمال عدل و داد

مرتضی با خون خود این نکته امضا می کند

نغمه فزت و ورب الکعبه را سریست که

کربلا با حضرت عباس معنا می کند

----------------------------------------------------------------------
یاسر رحمانی

 

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: چهارشنبه 25 / 4 ساعت: 18:13

لحظات شب قدر از نفس بارانند

برکاتند که جاری به سر انسانند

شب تقدیر و ملائک همه از منبرعرش

بر زمین آمده تا فجر تحیت خوانند

محضر صاحب الأمرند و فرود آمده اند

بالهایی که پر از مغفرت یزدانند

خواب دیدم شب پیشین فرج مهدی (عج) را

اولین حاجت تقدیر شده میدانند

ای خوش آنان که به امّید رسیدن به وصال

بیشتر از همه دلسوخته ی هجرانند

ای خوش آنان که در این ماه پر از فیض خدا

سحری در بر مولای زمان مهمانند

شعر را تا شب تدفین علی (ع) برد به پیش

آن همه غصه که با قافیه هم پیمانند

نخل ها بهت زده سر به گریبان دارند

نیمه شب در پی تشییع شه مردانند

صعصعه بود و دلی که هوس مرثیه داشت

حسنین اند که بر نعش پدر گریانند

آه خوب است چه تدفین شبانه وقتی

کربلا پیکرها زیر سم اسبانند

 -------------------------------------------------

توحید شالچیان ناظر

 

برچسب: نویسنده: مصطفی محمدی تاريخ: چهارشنبه 25 / 4 ساعت: 18:11

صفحه بندی